حسرت ...
خدایا
آرزوهایم در نزدت خاک گرفته اند
دیگر نمی خواهمشان
بماند برای خودت
من به حسرت عادت کرده ام ...
خدایا
آرزوهایم در نزدت خاک گرفته اند
دیگر نمی خواهمشان
بماند برای خودت
خوش به حال خدا
که لحظه لحظه با توست
و من همیشه درباره ی تو
با او حرف میزنم ...
گریه کار کمی است برای توصیف نداشتنش...
این روزها به رفتا ر پر شکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
مهربان پدرم:
تحویل نمی گیرم
سالی را که بدون تو تحویل شود...

خاکم به سر شده است که بی بال و پر شدم
ای دل تو هم بنال که از اشک تر شدم
با قدرت تمام چه آهی کشید دل
آن لحظه که از خبری با خبر شدم
با این همه نشانه دو دل مانده ام هنوز
باور نمی کنم که دگر بی پدر شدم
تو نیستی اما طنین صدای گرم و دلنشینت
روح خسته ام را نوازش میدهد
تا می گویم پدر
از زخم عمیق دلم خون اندوه فوران می کند
گویا مرحمی بر این زخم نیست
روبرویم در قاب عکس سیاهی
به سفیدی پر کبوتران نشسته ای
و به من نگاه می کنی
ومهربانانه لبخند میزنی
کاش می توانستم وقتی به تو نگاه می کنم
من هم لبخند بزنم اما
تا نگاهم به نگاه مهربان تو گره می خورد
بغض در گلویم می شکند
و آسمان چشمم آرام آرام می بارد
و کویر زرد گونه ام را خیس می کند
دست بیرحمی تمام قلبم را
در پنجه سهمگین خود می فشارد
میدانی دست کیست ؟!
دست سنگین و سرد روزگار
دست بیرحمی که ترا ازمن گرفت
برایت فاتحه می خوانم اما
انگار فاتحه دلم را می خوانم
چه سخت است دوربودن از تو
وچه شیرین است روزی که
باز در آغوش تو آرام بگیرم

جمله ای که یه نفر بعد از پدرش همیشه
وقتی که ناراحته،
وقتی که خوشحاله ،
وقتی که کسی اَذیتش کرده،
وقتی که گرفتار میشه،
وقتی که دلش گرفته،
با حسرت میگه:"اگه بابام بودش..."
دیگران می پرسند : بیداری؟
آری . بی " دار " م .
چرا که اگر " دار " ی داشتم یا قالی زندگیم را خود می بافتم ،
یا خود را به " دار " می آویختم و خلاص ...!!