بیـــــ دار
دیگران می پرسند : بیداری؟
آری . بی " دار " م .
چرا که اگر " دار " ی داشتم یا قالی زندگیم را خود می بافتم ،
یا خود را به " دار " می آویختم و خلاص ...!!
دیگران می پرسند : بیداری؟
آری . بی " دار " م .
چرا که اگر " دار " ی داشتم یا قالی زندگیم را خود می بافتم ،
یا خود را به " دار " می آویختم و خلاص ...!!
غم پیوستهٌ من
به خدا نیمی نفس باقیست
بس...
همه از درد نهان
و غم دلتنگی هاست
غم دوری ها
غم شوری ها
غم مرگ پدرم
که نمیدانم او
ز چه دردی رفته
و نمیدانم او
به چه حالی
مرده!
و نمیدانم او
به من چه می گفته
قصه دلتنگی ها
غم عصیانی من
ای خدا بس
دیگر...
غم جانکاه پدر
رنج پی در پی من
غم جانکاه پدر
غم جانکاه پدر !
منبع: وبلاگ سایه عمر

شده امـــ سنگـــ صبـــور روزگــار
دارد تمـــام غمــــ ــ هــای دیرینــه اشـــ را
یکـــ جــا به خوردمـــ میــ ــدهد...!
آنقدر جای تو خالیست . . . !
که هیچ گزینه ای آن را پر نمی کند . . .
حتی همه ی موارد . . . !!!
زندگی
تولد است
و
مرگ
تولدی طولانی تر
انـــتـــخـــاب نـــیـــســـت
اجـــبـــار اســـت !!!
........
صبـــــــــــر
اوج احتــــرام بــه حـكــمـــت خــــــداست...
دلم گرفته از این روزگار
دلم گرفته از این روزها که خیلی تاریکتر از شبها شده
دلم گرفته از این شبهای بی ستاره
دلم گرفته از این قاب عکس خالی
دلم گرفته از این گلدونهای بدون گل
دلم گرفته از این انسانهای بدون دل
دلم گرفته از این که می خواهم سکوت را بشکنم اما نمی تونم
دلم گرفته از این که هنوز با کوه سخن نگفته از غصه متلاشی شد
دلم گرفته از این که چه کسی حرفم را خواهد شنید؟
دلم گرفته از دروغهایی که میشنوم
دلم گرفته از نقش بازی کردن دیگران
دلم گرفته از این تقدیر و سرنوشت
دلم گرفته از آدمهای گرگ صفت
دلم گرفته از تظاهر به خوبی کردن
دلم گرفته از این که چرا اسمون من سیاه وتیره شده؟چرا؟
دلم گرفته از این که چرا خونه من پنجره نداره؟
دلم گرفته از این که می خواهم بخندم اما نمی تونم
دلم گرفته از این قلم که مرا یاری نمی کند
قلمی که با ریختن اشکهایم دیگر تاب و توان نوشتن را ندارد
خدایا دلم گرفته
ضربه خوردیم و شکستیم و نگفتیم چرا؟
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟
جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟

گاه باید سرنوشت را
با آغوش باز
در آغوش کشید
ماننده ی علی(ع)
شب ِمعراج ِقدر
گاه باید از آن گریخت
به هر تدبیر
ماننده ی حُرّ
ز لشکرِ هم زنجیر
گاهی هم
شکست و پیروزی بهانه ست
بهانه های ناچیز
باید با تقدیر جنگید
به هر تقدیر
ساعت زمان می گذرد!
و ثانیه ها
آهسته... آهسته...
قدم بر گذر زمان می گذارند
و آن فرصت های طلایی له می شوند!
زیر پای این عقربه ها ...!
و یادگاری حسرت و ای کاش هایی ناتمام !!!
که می ماند برای ما
و جهتی که هیچ وقت در قانون ساعت خلاف نمی رود ...!
از سرگشتگی های دنیا و روزگار
خسته و دل نگرانم
می خواهم دیوار های فاصله را کنار بزنم
چرا که به این ایمان و باور رسیده ام که هیچ کس
جز تو فریاد رسم نیست
و نزدیکتر از تو به من وجود ندارد
پس جوانه های یادت را
با اشک ندامت چشمانم
دوباره شکوفا میکنم
امیدوارم که پذیرا باشی ...
آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را
کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
به او "توکل" کن
و به سمت او "قدمی بردار"
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود ودود
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي دگر
سايه از امروز ها و ديروز ها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
سکوت سر شار از ناگفته هاست!
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
وهر دانه برفي
به اشكي نريخته مي ماند .
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است .
از حركات ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان
وشگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من .
براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم،
كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند.
گوشي كه،
صداها و نشانه ها را در بي هوشي مان بشنود.
براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود بگيرد و بپذيرد .
و زباني كه در صداقت خود ما را از فراموشي خود بيرون كشد .
و بگذارد از آن چيز ها كه در بندمان كشيده سخن بگوييم .
گاه آنكه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است .
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد .
از بخت ياري ماست شايد ،
كه آنچه مي خواهيم ، يا به دست نمي آيد
يا از دست مي گريزد .
گاهی چه ساده میگیریم ، چه ساده گناه می کنیم ، چه ساده خدارو نادیده میگیریم
در نهایت چه ساده به سمتِ خدا بر می گردیم ، چه گستاخانه دعا میکنیم ، چه
احمقانه طلبکاریم ، چه ناجوانمردانه توبه میکنیم و باز دوباره...
گاهی وقت ها هم هست که به حال ِ خیلی ها که به خدا رسیدن غبطه می خوریم...
و باز غبطه میخوریم اما در عین ِ حال راه ِ قبلی ِ خودمونو پیش میگیریم
و باز غبطه غبطه غبطه... می خوریم!!!
خوش به حال ِ اون هایی که راه ِ رسیدن به خدا رو پیدا کردن ...
اینجور آدما تو امتحان های خدا تو سختی ها تو شادی ها همیشه
شکر گزارن واسه همینه که شاگرد اول ِ کلاس ِ خدا میشن
اما یکی مثل ِ من که همیشه ناله میکنه تو امتحانات ِ خدا رد میشه ...
اما یکی مثل ِ تو که تو امتحان های ِ خدا صبر به خرج میدی قبول میشه...
غبطه میخورم به شاگرد اول ِ کلاسِ خدا ...
از كدامین درخت تكیده بگویم
از كدامین برگ ریزان خسته ی زیر باران
و از كدامین قصه ی ناتمام ناگفته
كه از هر كجا آغاز كنم قصور ورزیده ام
باید دل به دریا زد ،باید چون دریا شد ، باید دل دریایی داشت وگرنه هیهات ،هیهات
ماندنت مرگ است و بودنت خزان ، هستی ات هامون و زندگیت شكری و طعامی
و ای كاش می شد در آزادی هم باز آزاد بود .
چیزهایی می آزاردت ، چیزهایی كه به تو چسبیده اند و رهایت نمی كنند .
جدانشدنی و سایه به سایه با تو در حركت
حتی وقتی كه آزادی ، زمانی كه دل دریایی داری ،و آنگاه كه به اوج میرسی
عشق ، كوچ، هجر ،اشك ، دل ، فراق ودست های ملتمسانه خواهـــــــــش
گردش یك روز در شهر را با دریغ آرزومندی و آواز سكه هایی را در محبس لباس
نه اینكه دریچه ای دارد آن ، نه اینكه بی محابا خواهان چیزی هستی ، نه اینكه دست اخلاص داری ،نه.....
تنها به این دلیل كه تو، تو هستی ، همین قدر ،همین حد ، همین اندازه .
آیا این همان سرنوشت است ؟
باور كن آسوده ای
تلاش تو ، همت تو ،احساس تو .............نه !!
چیزی نمی شنوی ،باز در نیمه را كاستیها خواهی بود
پس
همان به كه آغازت نقطه ی پایان باشد
دردت ،چهره ی خندان
و دلت به وسعت چمدان های لذت
شرح این قصه انجامی ندارد ،انجامی هم اگر داشت از بهر ما نیست