آیا این همان سرنوشت است ؟
از كدامین درخت تكیده بگویم
از كدامین برگ ریزان خسته ی زیر باران
و از كدامین قصه ی ناتمام ناگفته
كه از هر كجا آغاز كنم قصور ورزیده ام
باید دل به دریا زد ،باید چون دریا شد ، باید دل دریایی داشت وگرنه هیهات ،هیهات
ماندنت مرگ است و بودنت خزان ، هستی ات هامون و زندگیت شكری و طعامی
و ای كاش می شد در آزادی هم باز آزاد بود .
چیزهایی می آزاردت ، چیزهایی كه به تو چسبیده اند و رهایت نمی كنند .
جدانشدنی و سایه به سایه با تو در حركت
حتی وقتی كه آزادی ، زمانی كه دل دریایی داری ،و آنگاه كه به اوج میرسی
عشق ، كوچ، هجر ،اشك ، دل ، فراق ودست های ملتمسانه خواهـــــــــش
گردش یك روز در شهر را با دریغ آرزومندی و آواز سكه هایی را در محبس لباس
نه اینكه دریچه ای دارد آن ، نه اینكه بی محابا خواهان چیزی هستی ، نه اینكه دست اخلاص داری ،نه.....
تنها به این دلیل كه تو، تو هستی ، همین قدر ،همین حد ، همین اندازه .
آیا این همان سرنوشت است ؟
باور كن آسوده ای
تلاش تو ، همت تو ،احساس تو .............نه !!
چیزی نمی شنوی ،باز در نیمه را كاستیها خواهی بود
پس
همان به كه آغازت نقطه ی پایان باشد
دردت ،چهره ی خندان
و دلت به وسعت چمدان های لذت
شرح این قصه انجامی ندارد ،انجامی هم اگر داشت از بهر ما نیست