دست خالی ...
جای خالی دست تو را هیچ کس برایم پر نمیکند...
راست میگفت شاملو:
" دست خالی را باید بر سر کوبید"
جای خالی دست تو را هیچ کس برایم پر نمیکند...
راست میگفت شاملو:
" دست خالی را باید بر سر کوبید"
دستهایت دور اسـت...
دردهـایم نزدیک...
بی تو
روزگارم را سیاهی ول نمی کند
موی سرم را سپیدی ...
چقدر دلتنگم برای یک ثانیه دیدن خنده هایت ...
بابا یعنی ...
قشنگ ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی توانی برایش پیدا کنی ...
نیستی
و
اتفاق های تلخ ساده می افتند ...
چه میهمانان بی دردسری هستند اهل قبور ...
نه ظرفی را آلوده می کنند نه با حرفی دلی را آزرده ...
فقط قانعند به یک فاتحه در شب جمعه
حالا که نیستی
روشن نمی شوند...!
ای دریغا راد مرد لطف و رحمت درگذشت
اسوه صبر و تلاش و کار و همت درگذشت
او که با عشق علی قلبش به سینه می تپید
گشت تسلیم قضا و با رضایت درگذشت
کاش میشد صداها رو هم کنار عکساشون قاب کرد روی دیوار
خدایا ، تکیه گاهم بی خبر رفت!
امیدم، آسمانم، ماهِ ماهم، بی خبر رفت!
به وقت بارش طوفان سختی
ندارم من پناهی، جان پناهم بی خبر رفت!!
قبل از آنکه جنازه ام را به خاک بسپارند
وصیت می کنم روی قبرم بنویسند:
چقدر گفتم بی تو می میرم...
یک زمان در خواب غفلت زیستم
در کنار ِ من پدر بیدار بود
تا که از خواب گران برخاستم
ناگهان دیدم پدر در خواب بود
چرا که سبزی حضور تو در کنار ما و در خانه نیست ...
گریه کار کمی است برای توصیف نداشتنش...
این روزها به رفتا ر پر شکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
مهربان پدرم:
تحویل نمی گیرم
سالی را که بدون تو تحویل شود...
خاکم به سر شده است که بی بال و پر شدم
ای دل تو هم بنال که از اشک تر شدم
با قدرت تمام چه آهی کشید دل
آن لحظه که از خبری با خبر شدم
با این همه نشانه دو دل مانده ام هنوز
باور نمی کنم که دگر بی پدر شدم
تو نیستی اما طنین صدای گرم و دلنشینت
روح خسته ام را نوازش میدهد
تا می گویم پدر
از زخم عمیق دلم خون اندوه فوران می کند
گویا مرحمی بر این زخم نیست
روبرویم در قاب عکس سیاهی
به سفیدی پر کبوتران نشسته ای
و به من نگاه می کنی
ومهربانانه لبخند میزنی
کاش می توانستم وقتی به تو نگاه می کنم
من هم لبخند بزنم اما
تا نگاهم به نگاه مهربان تو گره می خورد
بغض در گلویم می شکند
و آسمان چشمم آرام آرام می بارد
و کویر زرد گونه ام را خیس می کند
دست بیرحمی تمام قلبم را
در پنجه سهمگین خود می فشارد
میدانی دست کیست ؟!
دست سنگین و سرد روزگار
دست بیرحمی که ترا ازمن گرفت
برایت فاتحه می خوانم اما
انگار فاتحه دلم را می خوانم
چه سخت است دوربودن از تو
وچه شیرین است روزی که
باز در آغوش تو آرام بگیرم

جمله ای که یه نفر بعد از پدرش همیشه
وقتی که ناراحته،
وقتی که خوشحاله ،
وقتی که کسی اَذیتش کرده،
وقتی که گرفتار میشه،
وقتی که دلش گرفته،
با حسرت میگه:"اگه بابام بودش..."
غم پیوستهٌ من
به خدا نیمی نفس باقیست
بس...
همه از درد نهان
و غم دلتنگی هاست
غم دوری ها
غم شوری ها
غم مرگ پدرم
که نمیدانم او
ز چه دردی رفته
و نمیدانم او
به چه حالی
مرده!
و نمیدانم او
به من چه می گفته
قصه دلتنگی ها
غم عصیانی من
ای خدا بس
دیگر...
غم جانکاه پدر
رنج پی در پی من
غم جانکاه پدر
غم جانکاه پدر !
منبع: وبلاگ سایه عمر
رفتنــت ممــکن نیســت
رفتنــت ممــکن شــد،
بــاورش ممــکن نیســت
و تــو نمــی دانــی، نه!
کــه چــه دردی دارد،
خــلاء جــای تــو را حــس کــردن
و همــین درد هــمه جــان مــرا می کــاهــد
و تــو نمــی دانــی، نه!
کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم
بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم
کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری
تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم
سفرت زخم غریبی به دل من زده است
تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم
التماس همه دنیا بکنم برگردی
کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم
دل من چشم به راه و نگران می پرسد:
چه شود گر نروی این همه تنها نشوم؟
ای عسل چشم خدا پشت و پناهت اما
بی تو ای کاش که من راهی فردا نشوم
مذهب و دین و تمام هستی و جانم، پدر
بر همه رنج و غم و محنت تو درمانم، پدر
ناگهان رخت سفر از بین ما بربستی و
مهر خاموشی زدی بر هر دو چشمانم، پدر
رفتی و با رفتنت خون بر جگرهامان فتاد
تیره شد ناگه ز غم خورشید تابانم، پدر
آخر از هجر تو سر بر دشت و صحرا می زنم
از کفم بردی دل و دین عقل و ایمانم، پدر
وعده دیدار ما شد روز محشر جان من
تا قیامت از غمت نالان و حیرانم، پدر
آنقدر جای تو خالیست . . . !
که هیچ گزینه ای آن را پر نمی کند . . .
حتی همه ی موارد . . . !!!