تو نیستی ...
تو نیستی اما طنین صدای گرم و دلنشینت
روح خسته ام را نوازش میدهد
تا می گویم پدر
از زخم عمیق دلم خون اندوه فوران می کند
گویا مرحمی بر این زخم نیست
روبرویم در قاب عکس سیاهی
به سفیدی پر کبوتران نشسته ای
و به من نگاه می کنی
ومهربانانه لبخند میزنی
کاش می توانستم وقتی به تو نگاه می کنم
من هم لبخند بزنم اما
تا نگاهم به نگاه مهربان تو گره می خورد
بغض در گلویم می شکند
و آسمان چشمم آرام آرام می بارد
و کویر زرد گونه ام را خیس می کند
دست بیرحمی تمام قلبم را
در پنجه سهمگین خود می فشارد
میدانی دست کیست ؟!
دست سنگین و سرد روزگار
دست بیرحمی که ترا ازمن گرفت
برایت فاتحه می خوانم اما
انگار فاتحه دلم را می خوانم
چه سخت است دوربودن از تو
وچه شیرین است روزی که
باز در آغوش تو آرام بگیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 17:28 توسط تقدیر
|